انتظار ظهور:مسائل مذهبی وفرهنگی وتربیتی.
با عرض سلام .از این که از این وب بازید بعمل آوردید وبا نظرات سازنده خودتون به هر چه بهتر شدنش کمک کردید متشکرم
مدیریت وب سایت وفایی
| ||||||||||
1- فرزندم هيچكس و هيچ چيز را با خداوند شريك مكن! 2- با پدر و مادرت بهترين رفتار را داشته باش! 3- بدان كه هيچ چيز از خداوند پنهان نمي ماند! 4- نماز را آنگونه كه شايسته است بپادار! 5- اندرز و نصيحت ديگران را فراموش مكن! 6- در مقابل پيش آمدها شكيبا باش ! 7- از مردم روي مگردان و با آنها بي اعتنا مباش! 8- با غرور و تكبر با ديگران رفتار مكن! 10- بر سر ديگران فرياد مكش و آرام سخن بگو! 11- از طريق اسماء و صفات خداوند او را بخوبي بشناس! 12- به آنچه ديگران را اندرز مي دهي خود پيشتر عمل كن! 13- سخن به اندازه بگو! 14- حق ديگران را به خوبي اداء كن! 15- راز و اسرارت را نزد خود نگاه دار! 16- به هنگام سختي دوست را آزمايش كن! 17- با سود و زيان دوست را امتحان كن! 18- با بدان و جاهلان همنشيني مكن! 19- با انديشمندان و عالمان همراه باش! 20- در كسب و كار نيك جدّي باش! 21- بر كوتاه فكران و ضعيفان اعتماد مكن! 22- با عاقلان ايماندار مدام مشورت كن! 23- سخن سنجيدۀهمراه با دليل را بيان كن! 24- روزهاي جواني را غنيمت بدان! 25- هم مرد دنيا و هم مرد آخرت باش! 26- ياران و آشنايان را احترام كن! 27- با دوست و دشمن خوش اخلاق باش! 28- وجود پدر و مادر را غنيمت بشمار! 29- معلم و استاد را همچون پدر و مادر دوست بدار! 30- كمتر از درآمدي كه داري خرج كن! 32- گذشت و جوانمردي را پيشه كن! 33- هر چه كه مي تواني با مهمان مهربان باش! 34- در مجالس و معابر چشم و زبان را از گناه باز دار! 35- بهداشت و نظافت را هيچگاه فراموش مكن! 36- هيچگاه دوستان و هم كيشان خود را ترك مكن! 37- فرزندانت را دانش و دينداري بياموز! 38- سواركاري و تيراندازي و ... را فراگير! 39- در هر كاري از دست و پاي راست آغاز كن! 40- با هر كس به اندازۀدرك او سخن بگو! 41- به هنگام سخن متين و آرام باش! 42- به كم گفتن و كم خوردن و كم خوابيدن خود را عادت بده! 43- آنچه را كه براي خود نمي پسندي براي ديگران مپسند! 44- هر كاري را با آگاهي و استادي انجام بده! 45- نا آموخته استادي مكن! 46- با ضعيفان و كودكان سرّ خود را در ميان نگذار! 47- چشم به راه كمك و ياري ديگران مباش! 48- از بدان انتظار مردانگي و نيكي نداشته باش! 49- هيچ كاري را پيش از انديشه و تدبر انجام مده! 50- كار ناكره را كرده خود مدان! 51- كار امروز را به فردا مينداز! 52- با بزرگتر از خود مزاح مكن! 54- كاري مكن كه جاهلان با تو جرأت گستاخي پيدا كنند! 55- محتاجان را از مال خود محروم مگردان! 56- دعوا و دشمني گذشته را دوباره زنده مكن! 57- كار خوب ديگران را كار خود نشان مده! 58- مال و ثروت خود را به دوست و دشمن نشان مده! 59- با خويشاوندان قطع خويشاوندي مكن! 60- هيچگاه پاكان و پرهيزكاران را غيبت مكن! 61- خود خواه و متكبر مباش! 62- در حضور ايستادگان منشين! 63- در حضور ديگران دندان پاك مكن! 64- با صداي بلند آب دهان و بيني را پاك مكن! 65- به هنگاه خميازه دست بر دهان خويش بگذار! 66- حالت خستگي را در حضور ديگران ظاهر مكن! 67- در مجالس انگشت در بيني مينداز! 68- كلام جدي را با مزاح آميخته مكن! 69- هيچكس را پيش ديگران خجل و رسوا مكن! 70- با چشم و ابرو با ديگران سخن مگو! 71- سخن گفته شده را تكرار مكن! 72- از شوخي و مزاح خود كمتر كن! 73- از خود و خويشاوندان نزد ديگران تعريف مكن! 74- از پوشيدن لباس و آرايش زنان پرهيز كن! 75- از خواسته هاي نابجاي زن و فرزندان پيروي مكن! 76- حرمت هر كس را در حد خود نگاه دار! 77- در بد كاري با اقوام و دوستان همكاري مكن! 78- از مردگان به نيكي ياد كن! 79- از حضومت و جنگ افروزي جدّا پرهيز كن! 80- با چشم احترام به كار ديگران نگاه كن! 81- نان خود را بر سفره ي ديگران مخور! 82- در هيچ كاري شتاب مكن! 83- براي جمع آوري بيش از حد مال و ثروت حرص مخور! 84- به هنگاه خشم شكيبا باش و سخن سنجيده بگو! 85- از پيش ديگران غذا و ميوه بر مدار! 86- در راه رفتن از بزرگان پيشي مگير! 87- سخن و كلام ديگران را قطع مكن! 88- به هنگام راه رفتن جز به ضرورت چپ و راست خود را نگاه مكن! 89- در حضور مهمان بر كسي خشم مگير! 90- مهمان را به هيچ كاري دستور مده! 91- با ديوانه و مست سخن مگو! 92- براي كسب سود و دوري از زيان آبروي خود را مريز! 93- در كار ديگران كنجكاوي و جاسوسي مكن! 94- در اصلاح ميان مردم هيچ گاه كوتاهي مكن! 95- ادب و تواضع را هيچ گاه فراموش مكن! 96- با خداوند صادق و با مردم با انصاف باش! 97- بر آرزو ها و خواسته هاي خود غالب باش! 98- خدمتكاري بزرگان و همكاري با مستمندان را فراموش مكن! 99- با بزرگان با ادب و با كودكان مهربان باش! 100- با دشمنان مدارا كن و در مقابل جاهلان خاموش باش! 101- در مال و مقام ديگران طمع مكن! 102- از رفت و آمد و مال و مرام و مسلك خويش كمتر بگو! 103- بجز خداوند هيچ كس و هيچ چيز را فرمانروا و فريادرس خويش مشمار! 104- عمر و روزي با حساب و كتاب است، پس مترس و طمع مكن! 105- عمر را براي عمل و عبادت و پاكي و پرهيزكاري غنيمت بدان! 106- اگر بهشت را مي طلبي از فساد و ستم و گردن كشي پرهيز كن! 107- سرچشمه ي زشتي ها را دنيا پرستي و مستي و ناداني بدان! 108- بجز در حق و راستي بندگان خدا را بندگي و فرمانبري مكن! 109- خود را با ستم سلاطين شريك مگردان! 110- دنياي ديگر را به دست فراموشي مسپار! |
| ||||||||||
نویسنده: ربیع عدالباقی، برگردان- نیکبخت سلیمی کار انسان شگفتانگیز است از یک طرف شهوات و خواستههای درون و از سویی دیگر دنیا، فریبندگی و زینتها. جملات و سرگرمیهایش او را بطرف خود میکشند. در این حال با دو نفس درگیر است: نفس اماره که او را به بدی امر میکند و از راه خدا و خیر دور و در گناه ... |

به گزارش ايسنا، در اين بيانيه آمده است: اطلاعاتي كه از منابع مختلف به ما رسيده نشان ميدهد كه چند روز قبل جمعي از شيعيان احساء و قطيف براي زيارت به مدينه منوره رفتهاند، هنگامي كه زنان آنها در كنار بقيع مشغول زيارت بودند، ماموران وهابي افراطي به آنها توهين كرده و دشنام دادهاند و اين امر سبب درگيري با مردان شده است. سپس حدود دو هزار نفر از مردان آنها در كنار حرم نبوي متحصن شدهاند تا به اينگونه كارها پايان داده شود اما جمعي از ماموران با اسلحه به آنها حمله كرده و عدهاي را مجروح و جمعي را دستگير كردهاند و سپس وهابيون افراطي به سراغ اتومبيلهاي آنها رفته و اتومبيلهاي آنها را تخريب نمودهاند.
متاسفانه ما همواره ناظر اينگونه نابسامانيها در مدينه منوره هستيم و اهانتهاي آنها را به زائران ايراني ميبينيم اما اين بار اهانتها و آزارها متوجه شهروندان خودشان هم شده است. گويا اين گروه اندك خود را مالك حرمين شريفين ميدانند و هرگونه تحميل بر ديگران را بر خلاف تمام موازين اسلامي و بينالمللي بر ديگران حائز ميشمرند. سزاوار است همه مسلمين جهان و همچنين وزارت خارجه ما اين مساله را به طور جدي از طرق بينالمللي دنبال كنند.
چرا يك اقليت كوچك متعصب افراطي هر كاري را كه بخواهد در اين امكان مقدس كه متعلق به همه مسلمين جهان است آزادانه انجام ميدهد؟ آنها چه حقي دارند كه افكار خودشان را درباره زيارت قبول پيشوايان بزرگ اسلام به ديگران تحميل كنند؟ چرا اگر چند جاسوس بهايي در ايران دستگير شود، كنگره آمريكا به دفاع از آنها برميخيزد ولي در برابر اين حوادث دردناك همه آنها خاموشند؟ در ضمن آيا سزاوار است سازمان حج دانشآموزان و دانشجويان پسر و دختر ما را به چنين منطقه ناامني ببرد. طبق اطلاعات صحيح در سال گذشته اين گروه از وهابيها سيميليون كتاب بر ضد شيعه منتشر كردهاند، اين در حالي است كه اجازه نميدهند حتي يك جلد كتاب به عنوان پاسخ منطقي به ايرادات وهابي آنها منتشر شود. همه ما مسلمين خصوصا همه شيعيان و دولت و ملت به عقيده اينجانب در برابر اينگونه مسائل مسئول هستيم.

حجتالاسلام جلیلی در آخرین مطلب خود كه شنبه 6 خرداد در وبلاگش منتشر كرده به موضوع هالیوود و آخرالزمان پرداخته است.
آخرین مطلب منتشر شده در وبلاگ «از یك روحانی» متعلق به حجت الاسلام جلیلی «هالیوود و آخرالزمان» نام دارد. در بخشهایی از این نوشته این گونه میخوانیم:
یکی از عواملی که به زندگی انسان ها معنا و جهت می بخشد، امید به آینده روشن و سعادت و خوشبختی است.اعتقاد به مهدویت و ظهور حضرت حجت تاثیر بسیار شگرفی در زندگی فردی و خانوادگی و اجتماعی مردم دارد که نمود آن را به خوبی می توان در بین خانواده های مذهبی مشاهده کرد.
شیعیان به انگیزه های مختلف انتظار ظهور مهدی موعود را می کشند. یکی به انگیزه گرفتن حقش از ظالم،یکی به امید رسیدن به لطف و عنایت حضرت،دیگری برای گرفتن نیم نگاهی از یوسف زهرا، و...تا دردهای روحی و جسمی اش را در سایه سار عنایتش درمان کند.همه این ها بسته به نوع انگیزه، امید و نشاط خاصی به زندگی انسان ها می بخشد.
اما امت هایی هم هستند که با این عقیده بیگانه اند و یا به دلایل مختلف، این حقیقت را از زندگی خود خط زده اند.
با نگاهی به پرونده کاری سینمای هالیوود، به وضوح می توان به این نکته پی برد که آنچه در این سینما روح و جان مخاطب را با خود درگیر می کند تسلط کامل ماشین و کامپیوتر بر انسان و خط خوردن احساس و عاطفه از زندگی انسان ها است.
در این سینما همه چیز در یک کلمه خلاصه می شود: من و فقط من.
در این سینما هر کس باید به فکر خودش باشد. دیگران در این جهت اهمیتی ندارند. اصلا آینده ای غیر از این وجود ندارد. اصولا این فرهنگ با عشق بیگانه است. نه تنها عشق متعالی بلکه عشق زمینی. رابطه بین همسران از هم پاشیده است و فرزندان به مراکز شبانه روزی سپرده می شوند. زن و مرد با کمال احترام، هر کدام برای خود کار می کنند. غالب نقش های اول این سینما، خودشان ورشکسته خانوادگی هستند. همسران خود را از دست داده و یا جدا شده اند.
اینها همه یک علت دارد و آن هم این که آنچه کمپانی های حامی هالیوود می خواهند این است که شما عاشق کارتان باشید و درآمدی که برای آن شرکت ها به ارمغان می آورید. همسر و فرزند و در کلّ درگیری عاطفی شما راندمان کارتان را پایین می آورد (البته به خیال این ها).
اینجا شما باید عاشق یک چیز باشید آن هم کار و شغل و آینده شخصی تان است. دیگران هم در این مسیر به هر میزان برای رسیدن به هدفتان مفید باشند مورد توجه قرار می گیرند و الا...
و این چنین می شود که بیماری های مختلف روحی روانی و اخلاقی بروز می کند. در کشورهای صنعتی درصد بسیار بالایی از مردم با قرص خواب به خواب می روند.
در این فرهنگ فرزندان، مزاحم مادران و پدران هستند.(نگاه کنید به آمار مادران انگلیسی که فرزندان مزاحم خود را به قتل می رسانند. بنگرید به آمار قتل هایی که فامیل های درجه یک به خاطر رسیدن به ارث مرتکب می شوند...)
گرفته بوی شهادت شب وفاتش را
بیا مرور کن ای اشک خاطراتش را
مورخان بنوشتند با سرشک یتیم
هجوم درد به سر تا سر حیاتش را
سه سال شعب ابیطالب و شکنجه وظلم
چقدر مرگ خدیجه فسرد ذاتش را
چه سنگها که بر آیینهُ وجودش خورد
چه طعنه ها که ابوجهل زد صفاتش را
برای غارت جانش قریش خنجر بست
ولی خدای علی خواسته نجاتش را
دلش چو ماه شکست و دو نیم شد اما
ندید سبزی یِ باران معجزاتش را
حرا شروع رسالت غدیرخم پایان
ادا نمود تمامی یِ واجباتش را
...وبعد غیر علی هر که رفت در محراب
شنید نعرهُ لا تقربو الصلاتش را
شادی روح پیامبر اکرم محمد مصطفی (ص) صلوات
گلچین اشعار رحلت پیامبر(ص)

نجوای عاشقانه با پدر امت
شراب مي چکد از چشمت به کام خاک شَرَر بارم
رسيد طعم جنون اينک به چشم خفته بيدارم
امان نمي دهدم عصيان که تا برايم ازين دوزخ
شراب توبه نمي نوشد، دهان خشک گنه کارم
نمک گرفت نگاهم را در اين کوير غبارآلود
غريب مي وزد اکنون عشق به روح خسته بيمارم
جهان همايش توفان هاست هجوم ناله من درياب
اسير دست پريشاني است دل به شعله سزاوارم
ببين که وضع پشيماني است، نقاب شيون من گم شد
دچار بازي آخر شد، سرِ به وهم گرفتارم
در اين طواف جنون آميز به گرد حلقه چشمانت
به سر نيامدم آخرجان، سبک نشد زگنه بارم
ميان غيب و شهادت ماند دلي که قسمت ويراني است
بگو چگونه رها گردم زِ بالِ مانده ز رفتارم
نشان صبح قيامت بود شبي که آينه گم کردم
بيا به مرگ بشارت ده دو چشمِ تشنه ديدارم
"سودابه اميني"
![]()
جستجو
طلوع نامت
رازيست سترگ
که هنوز بتهاي کوچک و بزرگ شکسته آنند
پيشاني ات
معبدي است
که عابدان مشرقي
قبله را در آن به جستجويند
در معبد پيشاني ات
شباني ساده دل ميان پيراهن من
به نيايش نشسته است
همراه با کبوتراني
که از نامت دانه و گل بر مي چينند
حنجره ات- افشان در آفتاب و مهتاب-
روشن مي کند دقايقم را
وقتي در قايقي مه پوشان
دلتنگي ام را
به آبهاي سرگردان مي سپارم
خسته ام؛ خسته و دلتنگ
از فانوسهاي آويزان بر درگاه گورستانها
و از مردگاني که پرنده اي نمي نشيند بر قبرشان
خسته ام؛ خسته و دلتنگ
از روزگار بعد از تو
که صدايت را به شلاق بستند
و ردّ پايت را به زنجير
از شحنه گاني که شمشير آختند
بر پرندگان
و شاعرکاني که زبان برگشادند به هجو باران
آه اي گلوي باراني
آشفته ام کن
لبريزم کن از کبوتران رها در معبد پيشاني ات
از پرواز
و از آوازي فصيح
تا در امتداد آن به شکوفه نشينند
تمام ني لبکها
"سيد محمد ضياء قاسمي"
گلچین اشعار ویژه ی شهادت امام حسن(ع)
قربان آن دل و جگر پاره پارهات
اي ماه چرخ پير و مهين پور عقل پير
کز عمر سير بودي و در بند غم اسير
قربان آن دل و جگر پاره پارهات
از زهر جانگداز و زدشنام و زخم تير
اي در سرير عشق، سليمان روزگار
از غم تو گوشه گير ولي اهرمن امير
از پستي زمانه و بيداد دهر شد
ديوي فراز منبر و روحالامين بزير
مير حجاز پاي سرير امير شام!
اي کاش سرنگون شدي آن مير و آن سرير
الحاد گشته مرکز توحيد را مدار
شد کفر محض حلقه اسلام را مدير
دستان(1) ز چيست بسته زبان، در سخن غراب
اي لعل درفشان تو دلجوي و دلپذير
يا للعجب ز مردم دنيا پرست دون
يوسف فروخته به متاعي بسي حقير
اي دستگير غمزدگان روز عدل و داد
دست ستم ز چيست تو را کرده دستگير
تا شد هماي سدرهنشين در کمند غم(2)
عنقاي قاف(3) شد ز الم دردمند غم
-------------------------------------------------
1- دستان: منظور شاعر هزار دستان، بلبل است.
2- هماي سدرهنشين- حضرت جبرائيل (عليهالسلام).
3- عنقاي قاف: منظور سيمرغ است که در اساطير مسکن و ماواي او را کوه قاف ميدانند که بنابر اعتقاد گذشتگان کوهي بوده است محيط بر جهان آن روز. عنقاي مغرب هم ناميده شده است.
آيةالله غروی اصفهانی

گلچین اشعار ویژه ی شهادت امام حسن(ع)

ريحانه رسول خدا
آن شاخ گل که سبز بود در خزان يکي است
افشانده غنچه گل سرخ از دهان يکي است
آن گوهري کز آتش الماس ريزه شد
ياقوت خون زلعل لب او روان يکي است
آن لعل درفشان که زمرد نگار شد
داد از وفا به سوده الماس، جان، يکي است
آن نخل طور کز اثر زهر جانگداز
از فرق تا قدم شده آتش فشان يکي است
آن شاهباز اوج حقيقت که تير خصم
نگذاشته ز بال و پر او نشان يکي است
آن خضر رهنما که شد از آب آتشين
فرمانرواي مملکت جاودان يکي است
آن نقطه بسيط محيط رضا که بود
حکمش مدار دائره کن فکان يکي است
آن جوهر کرم که چه سودا به سوده کرد
هرگز نداشت چشم به سود و زيان يکي است
چشم فلک نديده بجز مجتبي کسي
شايان اين معامله، آري همان يکي است
طوبي مثال گلشن آلعبا بود
ريحانه رسول خدا مجتبي بود
آيةالله غروی اصفهانی

دوای صبر
هرگز کسي دچار محن چون حسن نشد
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
خاتم اگر ز دست سليمان به باد رفت
اندر شکنجه ستم اهرمن نشد
نوح نجيگر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لُجّه غم بنياد کن نشد
يوسف اگر چه از پدر پير دور ماند
ليکن غريب و بي همه کس در وطن نشد
شمع ار چه سوخت از سرشب تا سحر ولي
خونابه دل و جگرش در لگن نشد
پروين نثار ماهرخي کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد
حقا که هيچ طايري از آشيان قدس
چون او اسير پنجه زاغ و زغن نشد
جز غم نصيب آن دل و الا گهر نبود
جز زهر بهر آن لب شکر شکن نشد
دشنام دشمن آنچه که با آن جگر نمود
از زهر بي مضايقه با آن بدن نشد
از دوست آن چه ديد ز دشمن روا نبود
جز صبر، دردهاي دلش را دوا نبود
آيةالله غروی اصفهانی
صلوات

خراسان میدهد بوی مدينه
خراسان ميدهد بوي مدينه خراسان کوه غم دارد به سينه
خراسان را سراسر غم گرفته در و ديوار آن ماتم گرفته
خراسان! کو امام مهربانت؟ چه کردي با گرامي ميهمانت؟
خراسان راز دلها با رضا داشت چه شبهايي که ذکر يا رضا داشت
خراسان کربلاي ديگر ماست مزار زادهي پيغمبر ماست
خراسان! مي دهد خاکت گواهي ز مظلومي، شهيدي، بي گناهي
به دل داغ امامت را نهادند امامت را به غربت زهر دادند
دريغا! ميهمان در خانه کشتند چه تنها و چه مظلومانه کشتند
امامِ اِنس و جان را زهر دادند به تهديد و به ظلم و قهر دادند
ز نارِ زهرِ دشمن، نور ميسوخت سرا پا همچو نخل طور ميسوخت
ز جا برخاست با رنگ پريده غريبانه، عبا بر سر کشيده
گهي بيتاب و گه در تاب ميشد همه چون شمع روشن آب ميشد
ميان حجره(ي در بسته مي)سوخت نمي زد دم ولي پيوسته مي سوخت
ز هفده خواهر والا تبارش دريغا کس نبودي در کنارش
به خود پيچيد و تنها دست و پا زد جوادش را، جوادش را صدا زد
دلش درياي خون، چشمش به در بود اميدش ديدن روي پسر بود
پدر ميگشت قلبش پاره پاره پسر ميکرد بر حالش نظاره
پدر چون شمع سوزان آب مي شد پسر هم مثل او بيتاب مي شد
پدر آهسته چشم خويش ميبست پسر ميديد و جان مي داد از دست
پسر از پردهي دل ناله سر داد پدر هم جان در آغوش پسر داد
"غلامرضا سازگار"

تو يوسفی و منم مبتلای چاه حزن
ز گل نسيم تو جويد دل چو غنچه من که يوسف است مرادم ز بوي پيراهن
تو نوگلي و منم جانگداز از کوره غم تو يوسفي و منم مبتلاي چاه حزن
رواست با رخ تو ترک ديدن خورشيد خطاست بي خط تو ياد آهويان ختن
به قصد کشتن، احباب زلف را مگشا پي شکست دلِ خسته طرّه را مشکن
ز جور چينِ سرِ زُلفِ کافرت شايد که من به درگه سلطان دين کنم مأمن
امام روضه رضوان عليّ بن موسي رضا و راضي و مرضيّ و مرتضاي زمن
همام و هادي و مهدي و هاشمي هيأت امام و آمر و مشکور و مکهاي مسکن
بزرگ اهل هدايت به علم و حلم و کرم حبيب اهل روايت به اتفاق حسن
مرا دلي است به سوي وصال او مايل مرا رخي است به خاک رهش نهاده ذقن
اگر ز خار ره وصل او کشم خواري به ديده خار رهش را نهم به جاي سمن
چو شمع آتش شوقش مرا برافروزد تنم بود دل مشتاق را به جاي لگن ...
چو زهر قاتل اعدا گرفت حضرت را به راه موت ببايست پيشکي رفتن
ز محرمان درِ خويش بنده اي را گفت که من چو روح روان را جدا کنم ز بدن
براي مدفن من اين محل قبر مرا شکاف و نيک نظر کن که هست منزل تن
درِو ببين که يکي چشمهاي است روح افزا که هست منبع او جنّت اله منن
نهاده تخت وز سندس لباس من پيدا روان بيار و مرا ساز از آن لباس کفن
پَسم بيار درين روضه بهشت برين ز قبر ساز تن اشرف مرا مکمن
روايت است که بعد از وفات شاه رضا ز بهر قبر گشودند منزل احسن
نمود تخت بهشت و لباس اخضر او چنان چه گفته بُد آن شاه آشکار و علن
چو سرو روضه آن قبر ساخت مسکن خويش برَست از غم و آزار اين سراي حزن
به سوي موطن اصلي خويش راجع شد همين بود بر ارباب فهم حبّ وطن
به قول شاه علي رضي، بهشت بود محل قبر شريفش زهي بيان حسن
کسي که ميل بهشتش بود درين عالم بگو که بوسه ده اين خاک را به روي و دهن
مُُهيمنا به حبيب محمد عربي به حق شاه ولايت علي عالي فن
به هر دو سبط مبارک به شاه زين عباد به حق باقر و صادق به کاظم احسن
به حق شاه رضا ساکن حظيره قدس به حق شاه تقي و نقي صبور محن
به حق عسکري و حجة خدا، مهدي کزين دوازدهم ده نجات روح و بدن
فداي خاک رضا باد صد روان امين که اوست چاره درد و شفيع زلّت من
"فضل الله روزبهان خنجي"
التماس دعا